|
خدایا از عشق امروزمان چیزی برای فردا کنار بگذار. نگاهی... یادی... تصویری... خاطره ای... برای لحظه هایی که فراموش خواهیم کرد!!! روزی چقدر عاشق بودیم... نمی دانم رابطه اش چیست ؟! ...راستی دلـ ـــ تـــ ــنــ ــــ ـگـ ــــ ــیــ ـــ ــ را چطور باید نوشت ؟! نمیدانم !! سیگار میکشم یا حسرت نبودنت را ..... تو رفته ای و من ....!!! سیگارو حسرت و آه را با هم میکشم ....
خبر خـــیر تو از نقـــل حریفان سخت است... حفظ ِحالات من و طعنـه ی آنان سخت است... لحظه ی بغـض نـشد حفــظ کنم چشــمم را... در دل ابـــر نگــهــداری بـاران سخت است... کشتی ِ کوچک من هر چه که محــکم باشد... جَستن از عرصه ی هول آور طوفان سخت است... ســاده عاشق شده ام ساده تر از آن رســوا... شهره ی شهر شدن با تو چه آسان... سخت است... ای که از کوچه ی ما می گذری معشـــوقه... بی محلی سر این کوچه دوچـندان سخت است... زیـر بــاران که به من زل بزنی خواهی دید... فن تشخیص نم از چهره ی گریان سخت است... کوچه ی مهـــــر... سـر نبش ، کماکان باران... دیــدنِ حـجلــه ی من نیمه ی آبــــان سخت است .....!
I want to touch the sky مي خواهم آسمان را لمس كنم
سلام.خواهشن موقع کامنت گذاشتن اسم وادرس وبلاگتونم بنویسیدتاجواب کامنتتون رو بدم شرمنده نشم.البته چندوقت دیگه آپ میکنم.شرمنده دوستان برو ای دختر پالان محبت بر دوش دیده بر دیده من مفکن و نازم مفروش من دگر سیرم سیر بخدا سیرم از این عشق دو پهلوی تو پست تف بر آن دامن پستی که تو را پر وردست کم بگو جاه تو کو مال تو کو برده زر کهنه رقاصه وحشی صفت زنگی خر گر طلا نیست مرا تخم طلا مردم من زاده رنجم و پرورده دامان شرف آتش سینه صدها تن دلسردم من دل من چون دل تو صحنه دلقکها نیست دل من مامن صد شور بسی فریاد است دل من ای زن بد بخت هوس پرور پست آتش شعله شیرین شکن فرهاد است حیف از آن عمر که با سوز شراری جانسوز پایمال هوس هرزه وآنی کردم در عوض با من شوریده چه کردی نامرد؟ دل به من دادی نیست ... صحبت از دل مکن این لانه شهوت دل نیست دل سپردن اگر اینست که این مشکل نیست هان بگیر این دلت از سینه فکندیم به در ببرش دور ببر ببرش تحفه ز بحر پدرت گرگ پدر
خدايا کفر نميگويم، پريشانم، چه ميخواهي تو از جانم؟! مرا بي آنکه خود خواهم اسير زندگي کردي. خداوندا! اگر روزي ز عرش خود به زير آيي لباس فقر پوشي غرورت را براي تکه ناني به زير پاي نامردان بياندازي و شب آهسته و خسته تهي دست و زبان بسته به سوي خانه باز آيي زمين و آسمان را کفر ميگويي نميگويي؟! خداوندا! اگر در روز گرما خيز تابستان تنت بر سايهي ديوار بگشايي لبت بر کاسهي مسي قير اندود بگذاري و قدري آن طرفتر عمارتهاي مرمرين بيني و اعصابت براي سکهاي اينسو و آنسو در روان باشد زمين و آسمان را کفر ميگويي نميگويي؟! خداوندا! اگر روزي بشر گردي ز حال بندگانت با خبر گردي پشيمان ميشوي از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت. خداوندا تو مسئولي. خداوندا تو ميداني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است، چه رنجي ميکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
باز هنگام جدایی سر رسید سینه ها لرزان شد و دلها شکست خنده ها در لرزش لبها گریخت اشک ها بر روی رویاها نشست مثل باران چشم هایت دیدنی است شهر خاموش صدایت دیدنی است مهربانی معنی لبخند توست خنده هایت بی نهایت دیدنی است شانه هایم ساحل گیسوی توست روی ساحل رد پایت دیدنی است روبه رویم باغی از عطر است و نور لای شب بوها رویت دیدنی است پایتخت آرزو ها خواب ها چشم هایت چشم هایت بی نهایت دیدنی است
ای راحت جان یارو وفا دار که بودی؟ ما دل به تو دادیم تو دلدار که بودی؟ صد دل به دام تو گرفتار بلا شد ای سلسله گیسو تو گرفتار که بودی؟
نه یک دل نه صد دل هزار دل به تو بستم نه یک شب که هر شب به پای تو نشستم نه یک بار نه صد بار هزار وعده شکستن ندیدی به یک باره که من وعده شکستم
رفتی از چشمم و دل محو تماشاست هنوز عکس روی تو در این آینه پیداست هنوز هر که در سینه دلی داشت به دلداری داد دل نفرین شده ماست که تنهاست هنوز
غم بی انتهای من چو دریاست در این دریا دلم تنهای تنهاست نشسته در من اکنون کوه غم ها من و با این غمم تنهای تنها ببین غم در دلم گویا ترین است دل تنهای من تنها ترین است
گفتی اهل آسمونی ولی من اهل زمینم گفتی فاصله زیاده بین تو تا سرزمینم
دارم دردی که مرگ پایانش نیست دارم هجری که وصل سامانش نیست پایان غمی که عشق آغازش بود او داند و دل هیچ پایانش نیست
تو این زمونه نامرد یه روز رفتم بازار سیاه میخواستم عشق بخرم هنوز نرفته بودم تو که چشم خورد به یه کاغذ باورتون نمیشه وقتی خوندمش، تمام تنم سرد شد ! روش نوشته بود : در غرفه هوسبازان عشق را به حراج گذاشته اند، به قیمت نابودی پا کبازن .
در بیکرانه ی زندگی دو چیز افسونم می کند آبی آسمانی که میبینم و میدانم نیستو خدایی که نمیبینم و میدانم هست! می دونی وقتی خدا داشت بدرقه ام می کرد بهم چی گفت ؟ جایی که می ری مردمی داره که می شکننت ، نکنه غصه بخوری تو تنها نیستی ، تو کوله بارت عشق می ذارم که بگذری ، قلب می ذارم که جا بدی ، اشک می دم که همراهیت کنه ، و مرگ که بدونی بر می گردی پیش خودم .
وقتی نه دلیلی برای گفتن هست و نه گوشی برای شنیدن وقتی سكوتم را التماس میكنی و وادارم میسازی به خاموش ماندن مرا به اعماق تاریكی هل میدهی نه از من نه از سكوت نه از تاریكی نه از خاموشی . دستان اسیرو خسته ام را باز کن در های همیشه بسته را باز کن امشب که هوای پر گشودن دارم این پنجره شکسته را باز کن دورم ز تو ای گلشن نازم چه نویسم من مور ضعیفم به شقایق چه نویسم ترسم که قلم شعله زند صفحه بسوزد از این دل پر خون به شقایق چه نویسم
یک شبی مجنون نمازش راشکست بی وضو در کوچه لیلا نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود سجده ای زد برلب درگاه او پر زلیلا شد دل پر آه او گفت یارب از چه خوارم کرده ای بر صلیب عشق دارم کرده ای جام لیلا را به دستم داده ای وندر این بازی شکستم داده ای نشتر عشقش به جانم می زنی دردم از لیلاست آنم می زنی خسته ام زین عشق، دل خونم مکن من که مجنونم تو مجنونم مکن مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو ... من نیستم گفت: ای دیوانه لیلایت منم در رگ پیدا و پنهانت منم سال ها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی عشق لیلا در دلت انداختم صد قمار عشق یک جا باختم کردمت آوارهء صحرا نشد گفتم عاقل می شوی اما نشد گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي... سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد گفت طولي نکشد نيز تو خاموش شوي شبی غمگین ، شبی بارانی و سرد مرا در غربت فردا رها کرد دلم در حسرت دیدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد به من می گفت تنهایی غریب است ببین با غربتش با ما چه ها کرد تمام هستی ام بود و ندانست که در قلبم چه آشوبی به پا کرد که او هرگز شکستم را نفهمید اگر چه تا ته دنیا صدام کرد
دختری کنجکاو می پرسید: دختری گفت: اولش رویا مادرش گفت: عشق یعنی رنج تاجری گفت: عشق کیلو چند؟ شیخ گفتا:گناه بی بخشش جاهلی گفت: عشق را عشق است چون که بالا گرفت بحث و جدل
بسوزد خانه ی لیلی و مجنون كه رسم عاشقی در عالم انداخت اگر لیلی به مجنون داده میشد دل هیچ عاشقی رسوا نمی شد خوشبخت منم که بی صدا میگریم با قلب شکسته در خفا می گریم یک عمر وفا کردم و عمری به جفا بر گور صداقت و وفا می گریم از ناکس و کس نشد مرا قسمت مهر اینک به جفای اشنا می گریم یک عمر به هر کسی زدم سنگ محک دیدم به عیار کیمیا می گریم اما معشوقی نداشته باشی و .. رنج عظیمی است که معشوق باشی, اما لیاقت عشق را در خود نیابی اگر روزی دلت لبریز غم بود گذارت بر مزار کهنه ام بود بگو این بی نصیب خفته در خاک یه روزی عاشق دیوانه ام بود
تو اون شام مهتاب كنارم نشستي اگر معجزه اي رخ بدهد و زمان به عقب برگردد به دنيا قول خواهم داد چشمهايم را تا آخرين روز حياتم روي هم بگذارم : مي داني چرا ؟ مي ترسم يك لحظه غفلت كنم ، دوباره تو را ببينم و يك عمر گرفتارت شوم !! الا اي رهگذر منگر چنين بيگانه بر گورم! چه مي خواهي چه مي جويي . در اين كاشانه عورم؟ چسان گويم ؟ چسان گريم ؟ حديث قلب رنجورم از اين خوابيدن دورير سنگ و خاك و خون خوردن نمي داني ! چه مي داني ، كه آخر چيست منظورم؟ تن من لاشه فقر است من زنداني زورم ؟ كجا مي خواستم مردن؟! حقيقت كرد مجبورم !.. چه شبها تا سحر عريان ، بسوز فقر لرزيدم ! چه ساعتها كه سر گردان به ساز مرگ رقصيد م از اين دوران افت زا چه آفتها كه من ديدم سكوت زجر بود وفقر بود ماتم و زندان همان باري كه من از شاخسار زندگي چيدم فتادم در شب ظلمت بقعر خاك ، پوسيدم زبس كه با لب محنت ، زمين فقر بوسيدم كنون كز خاك غم پر گشته اين سر پاره دامانم چه مي پرسي كه چون مردم ؟ چسان پاشيده شد جانم ؟ چرا بيهوده اين افسانه هاي كهنه بر خوانم؟ ببين پايان كارم را و بستان دادم از دهرم كه خون ديده آبم كرد وخاك مرده ها نانم همان دهري كه با پستي بسندان كوفت دندانم به جرم اينكه انسان بودم و مي گفتم انسانم ؟ ستم خونم بنوشيد بكوبيدم به بدمستي وجودم حرف بي جايي شد اندر مكتب هستي شكست وخورد شد، افسانه شد ، زورم به صد پستي كنون اي رهگذر ...!در قلب اين صحراي سر گردان بجاي گريه : بر قبرم بكش با خون دل دستي: كه تنها قسمتش زنجير بود از عالم هستي نه غمخواري نه دلداري نه كس بودم در اين دنيا در عمق سينه زحمت ، نفس بودم در اين دنيا همه بازيچه پول وهوس بودم در اين دنيا پر وبال بسته مرغي در قفس بودم در اين دنيا به شبهاي سكوت كاروان تيره بختي ها سرا پا نغمه عصيان ، جرمي بودم در اين دنيا بفرمان حقيقت رفتم اندر قبر با شادي تا بيرون كشم از قعر ظلمت نعش آزادي دریای پر سخاوت چشمانت چه ساده و بی ریا مروارید های عشق را به ساحل نگاهم ارزانی داشتند و من صداقت نگاهم و یک سبد پر از گلهای اطلسی را پیش کش چشمانت کردم آن روز در طلوع قشنگ آرزوهایم غروب سرد رویاهایم را ندیدم . چرا درخشش چشمانت این را به من نگفت که جاده عشق تو روزی به بن بست خواهد رسید و در این کوره راه من خواهم ماند و خاطراتی از هم گسسته « خاطره ای مثل ابر . خاطره ای مثل مه»
ای کـاش نـفـسـم بــودی حـتـی نـفـس آخــر ای کاش که عـشـقـت بود تنها هوسی درسر ای کـاش کـه قـلـب تو از جنس دلم می شد یا ذره ای از عشقت در قلب من کم می شد . يادمون باشه كه هيچكس رو اميدوار نكنيم بعد يكدفعه رهاش كنيم چون خرد ميشه ميشكنه و آهسته ميميره . يادمون باشه كه قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا كسي كه به ما تكيه كرده سرش درد نگيره يادمون باشه قولي رو كه به كسي ميديم عمل كنيم . يادمون باشه هيچوقت كسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امكان داره زياد نتونه طاقت بياره . يادمون باشه اگه كسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيريم سفر غريبي داشتم توي اون چشـم سـيـاهـت سفري که برنگشتم گـم شـدم تـوي نـگـاهـت يـه دل سـاده سـاده ، کـولـه بـار سـفـرم بود چـشـم تـو مثل يه سايه همه جا همسفرم بود مـن هـمـون لحظه اول آخر راه رو ميديدم طپش عشق رو تو رگهام عاشقونه ميشنيدم در جلسه امتحان عشق من مانده ام و یک برگه سفید! یک دنیا حرف ناگفتنی و یک بغل تنهایی و دلتنگی... درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمیشود! در این سکوت بغض آلود قطره کوچکی هوس سرسره بازی میکند! و برگه سفیدم عاشقانه قطره را به آغوش میکشد! عشق تو نوشتنی نیست در برگه ام، کنار آن قطره یک قلب کوچک میکشم! وقت تمام است. برگه ها بالا... تنه بر خاری من . ای گل بی خارم نزن من به پای تو نشستم که چنین خار شدم
شاید کمی دیر ولی زود در این خانه شکستم . شاید کمی زود تر از انچه که هستم من اشک شدم تادر که بتخانه شکستم شاید که منم عاشق و دیوانه پرستم . افسوس از انچه که هست و انچه هستم به لب های تو می سازم کلامی زندگی پر از سواله می دونم رسیدن به تو محاله می دونم تو میگی یه روزی مال من میشی اما موندنت محاله می دونم توی آسمون سرنوشت ما ماه کاملم هلاله می دونم چشم من پر از غم نبودنت دل تو پر از ملاله می دونم طاقتم دیگه داره تموم میشه صبر تو رو به زواله می دونم آره میری و نمی پرسی که این دل عاشق در چه حاله می دونم...
سراپا اگر زرد و پژمرده ايـم آمده ام دوباره بنویسم در سکوت خویش در این کنج دنج تنهایی مینویسم از سکوت که اینبار سکوتم رنگ سبز شالیزارها را با خود همراه کرده است زیبایی سکوتم را دریاب با تنهایی من همراه شو که اینبار با چشمانمان سخن میگوییم ودلهایمان از سکوت رنج نمی بیند سکوتم زیباست........ مرااز عشق خود دلگیرکردی مرا از زندگانی سیر کردی نمی گویم که پیر عاشقانم مرا اندر جوانی پیر کردی از سنگ عمارتت سرم می شکند ازسنگ جفای تو دلم می شکند گر سر شکند غمی نباشد جان را جان را چه کنم که با دلم می شکند زندگي گفت که آخر چه بود حاصل من عشق فرمود تا چه بگويد اين دل من عقل ناليد کجا حل شود اين مشکل من مرگ خنديد در اين خانه ويرانه من خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر این هبوط بی دلیل، این سقوط ناگزیر آسمان بی هدف، بادهای بی طرف ابرهای سر به راه، بیدهای سر به زیر مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی امان مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر ای مسافر غریب، در دیار خویشتن با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر!
ای کاش فریاد آنقدر بی صدا بود که حرمت سکوت را نمی شکست... چو عاشق ميشدم گفتم ربودم گوهر مقصود ندانستم كه اين دريا چه موج خون فشان دارد به یادعشقی که عاشق مردم شد و رفت دیگه ارزشی هم نمونده که بخوام اسمشو بنویسم دیگه هیچ ارزشی برام نداره قربونه تمومه ادم های باوفاوبامرام برم تقدیم شمـــــــــــــــــــــا خداوندا ، تو كه با كلامي زمين و آسمان را آفريـدي ، با كـلامي مرا جويبـاري كن تا در خاك تشنه فرو رفته باشم و يا پـروانه اي كن تا قبل از غروب آفتاب مرده باشم . جلسه محاكمه عشق بود و قاضی محکمه، عقل بود. عشق محكوم بهتبعید به دورترین نقطه مغز شده بود، یعنی فراموشی. قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند گوش مگر تو نبودی كه در آرزوی شنیدن صدایش بودی؟ و شما پاها كه همیشه آماده رفتن به سویش بودید... حالا چرا اینچنین با او مخالفید؟ گفت: ای قلب!! دیدی همه از عشق بیزارند! ولی من متحیرم كه با وجودی كه عشق بیشتر از همه تو ر ا آزرده، چرا هنوز از او حمایت میكنی!؟ ه قبل را تكرار میكند و فقط با عشق میتوانم یك قلب واقعی باشم. پس من همیشه از او حمایت خواهم كرد، حتی اگر نابود شوم
حواست رو خوب جمع كن ! گفتم : خسته ام ... گفتم : هيشکي نمي دونه تو دل من چي ميگذره گفتم : غير از تو کسي رو ندارم گفتم : ولي انگار اصلا منو فراموش کردي ! گفتم : تا کي بايد صبر کرد ؟ گفتم :تو بزرگي و نزديک بودنت، براي منه کوچيک خيلي دوره! تا اون موقع چي کار کنم؟ گفتم :خيلي خونسردي! تو خدايي و صبور! من بنده ات هستم و ظرف صبرم کوچک ... يه اشاره کني تمومه ! گفتم : انا عبدک الضعيف و الذليل ... اصلا چطور دلت مياد ؟ گفتم : دلم گرفته گفتم : راست ميگيد اصلا بي خيال! توکلت علي الله گفتم : خيلي چاکريم ! ولي اينبار، انگار ... خداوندا ، تو كه با كلامي زمين و آسمان را آفريـدي ، با كـلامي مرا جويبـاري كن تا در خاك تشنه فرو رفته باشم و يا پـروانه اي كن تا قبل از غروب آفتاب مرده باشم .
دنیا بزرگ تر از اون چیزیه که من و تو تصورش رو بکنیم هرگاه شادم یاد تو غمگینم می کند. هرگاه غمگینم یاد تو شادم می کند. پس هر دو را دوست دارم چون حکایت از تو می کند. در کنار ساحلت من قایقی شکسته ام… تو همان ساحل عشقی که بهت دل بسته ام… ویکتور هوگو میگه : اگه همه ی اون چیزایی که تو سرمه بگم 10 کتابه اما اون چیزی که تو دلمه بگم دو کلمه هست : "دوستت دارم" پروانه به دور شمع گشت و پرش سوخت… من به دور تو گشتم جگرم سوخت… تو مرا می فهمی… من تورا می خوانم و همین ساده ترین قصه ی یك انسان است. تو مرا می خوانی من تورا ناب ترین شعر زمان می دانم و تو هم میدانی تا ابد در دل من خواهی ماند… سكوتم صدای تو… هوایم هوای تو… دلتنگیم برای تو… تنهاییم بیاد تو… زندگیم فدای تو آنقدر زیر لبم نام تورا زمزمه كردم… كه لبم سوخت ولی نام تورا توبه نكردم… اگر سنگ در رود زندگی نمی كرد ، صدای آب هیچ وقت زیبا نبود…! خرج کن ولی ول خرج نشو… بخور ولی پرخور نشو… عاشق باش ولی دیوونه نشو… دوستت دارم ولی پررو نشو هروقت پلک میزنی من یه نفس میکشم. پس به کسی خیره نشو که خفه میشم قصه ی عشق من و تو به قشنگی خیاله من و تو ماهی تو آبیم که جدائیمون محاله… گفتی که دگر در تو چنان حوصله ای نیست گفتم که مرا دوست نداری گلهای نیست رفتی و خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مسئلهای نیست دوری جستن از انسانهایی که دوستشان می داریم بی فایده است. زمان به ما نشان خواهد داد که جایگزینی برای آنها نخواهیم یافت… حال من خیلی عجیبه دوست دارم پیشم بشینی… من نگاهت کنم و تو تو چشام عشقو ببینی… اولش گفتم یه حسه یا یه احترام ساده… اما بعد دیدم که عشقه آخه اندازش زیاده… به حق ساقی کوثر وجودت بی بلا باشد… سر دستت علی گیرد نگهدارت خدا باشد… من آهنگ غریب روزگارم غمی در انتهای سینه دارم, تمام هستیم 1قلبه پاک است که آن را زیر پات میگذارم. آرزوم بی تو محاله لحظهام بی تو سواله بی تو مقصد خیلی دور راه عشقم بی عبور من نمیخوام تو خیالم بگمت عاشقت هستم دوست دارم که راستی راستی حس کنم تو رو تو دستم . زندگی به من آموخت که چگونه گریه کنم , گریه به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم . . . . . . تو نیز به من آموختی چگونه دوست بدارم اما به من نیاموختی که چگونه تو را فراموش
|